نانوایی میخواست اویس را ببیند. اویس در لباس مبدل یک گدا نزد نانوا رفت. شروع کرد به خوردن یک نان؛ نانوا او را کتک زد و
به خیابان انداخت.
�! دیوانه، این فردی که بیرون کردی، ھمان استادی است که میخواستی ببینی � : یکی از شاگردان اویس از راه رسید و داد زد
نانوا شرمنده شد و پرسید برای طلب بخشش چه باید بکند. اویس از او خواست خودش و شاگردانش را به صرف غذا دعوت کند.
نانوا آنھا را به خانه برد و به غذایی عالی مھمان کرد.
اویس در وسط ناھار به شاگردانش گفت :
انسان خوب را اینگونه از انسان بد تشخیص میدھیم. این مرد میتواند ثروتی را خرج ناھار من کند، �
�. چرا که من مشھورم، اما نمیتواند تکه نانی را صرف سیر کردن شکم فقیری کند
برچسب:
نویسنده: الینا سامانی
تاريخ: يکشنبه
18 تير
1396 ساعت: 10:56